-
نوستالژی بجستان.خاطراتی فرسوده اما زنده از بجستان دیروز و امروز
خبر دهی و خبر رسانی در قدیم مثل الان نبود روی کاناپه لم بدی و یک دکمه از تلفن را فشار بدهی چند ثانیه بعد یک با لهجه غلیظ بجستانی از آن سو با نشاط فراوان بگوید علووووووووو و شما به طرفت العینی بفهمید همه خوبند حتی گاو مردنی که پریروز در طویله حالش بد شده بود و از خدمات (کشاورزی شاید هم کلینیک فوق تخصصی دامپزشکی) یک نفر زیرسیکل آمپول زن به سراغش آمده بود تا آمپول هفت درد بر کفل گاو بیچاره فرو کند.
یا با فشار چند دگمه اس ام اس بیاید که فلانی را با بهمان در کجا گرفتند و تو به forward ی به کسی دیگر بفرستی و خرسند از این پیمام رسانیت باشی
القصه قدیم کسایی که از بجستان بیرون می آمدند و برای کار راه دیار غربت را در پیش می گرفتند مثل حالایی ها که نبودند باید صبر می کردند کسی برود یا بیاید تا خبری از نزدیکانشان بگیرند حالا اگر گوساله ای در طویله می گذاشتند و می آمدند اولین خبری که به دستشان می رسید مادر شدن گوساله بود و خبر بعدی مرگ گوساله .
بعضی از بجستانی ها هم که دو کلاس سواد داشتند و می توانستند خطی روی کاغذ بیاورند چیزی می نوشتند به این امید که کسی بتواند چیزی از آن بفهمد و بخواند البته به استثنای بعضی ها مثل آقای سعادت (همسایه مسجد ساباط ) که خط بسیار زیبایی داشتند و این خط زبان زد اهل محل بوده و هست
نامه نگاری در قدیم چارچوب خاص خودش را داشت مثلا اول به اهل خانه سلام می رساندی سپس به اهل خانه کسی که مطمئن بودی دارد نامه ات را برای خانواده ات می خواند بعد هم شروع می کردی به سلام رساندن و احوال همه اهل محل و مرغ و خروسها و سگ و شغالهای آبادی را گرفتن تا اینکه در آخر نیم خطی هم از خودت بگویی و اینکه کی خواهی آمد و در آخر دوباره سلا رساندالبته در این بین بعضی هاهم مقداری پول می فرستادند و زندگی به همین سختی که الان است سپری می شد
البته خوبی که داشت دیگر نه صحبت سیاسی پیش می آمد و نه خبر از افزایش دلار و کاهش سکه و از این چیزها تازه قدیم خوبی دیگری که داشت اگربه تو خبر می رساندند شهردار درختان جلو رباط را کنده وقتی برمیگشتی نه تنها شهردارهمان شهردار موقع رفتند بود (اگرچه پارتی نداشت ) بلکه می دیدی همه اش دروغ بوده و درخت ها سرجایشان (در قدیم شهردارها بفکر آبادانی و زیبایی بودند )

