-
نوستالژی بجستان.خاطراتی فرسوده اما زنده از بجستان دیروز و امروز
قرار بود در مورد فرایند ختنه سوری بنویسیم که نشد دیگر بچه های خاک آقا هم انگار مثل من گرفتار شده اند من که دلیلم موجه است چرا که یک مهمان نخوانده یا با پوزش از خوانندگان پاستوریزه بقول بی ادبانه اش سر خر مزاحممان شده بود برای آدم حال و حوصله نمی گذارد تمام سوراخ سنبه های خانه را که هیچ ، کامپیوتر و کمد و گنجه هایمان را هم گشته هرچی عکس شخصی و خانوادگی توی سیستم و سی دی داشتیم دیده تازه از میان این عکسها هم هر کسی یا جایی رو نشناخته گذاشته کنار که بعدا بپرسد که این عکس مال کی یا کجاست بدبختی این وسط مسط ها هم چنتایی عکس از یک دختر دیده که صاف گذاشته کف دست مادرجانمان که بیا عروس آیندتونو ببینین تا بیایم بفهمانیم این عکسها همونطور که پوشه اش به نام بهمان است مال من نیست اما کو گوش شنوا تازه پس لرزه هایش هست و هر از چند گاهی که مادرم از سر رفاقت خیلی خودمانی می شود ،می گوید اون دختره به نظر دختر خوبی میرسید چطور خونواده ای داره ؟ یا حالا بگو دختره دانشگاه رفتس برادراش چیکارن، فلانی یه دختر داره تو مایه های اون دختری که ... از توسیستمت پیداش کرده بود میخوای یه جور بیارمش خونه ببینیش ، حالا اون دختره رو چقدر میشناسیش؟ اسمش چیه ؟ از طرفی این بابا رو هم باید از برغ کشید تازگیها شروع کرده نصیحت کردن و از روابط و اتفاقات زمان مجردیش گفتن و هی به هر بهانه درس اخلاق دادن هرچند قبلا فراخور زمانی چیزهایی میگفت ولی حالا پیازداغش را زیادتر کرده که نگو ونپرس احتمالا احساس کرده پسرش از دست رفت
از این مهمانمان بگوییم آمده تهران و تا دلتان بخواهد بچه شهری شده ما با او بجستانی حرف می زنیم و ایشان تهرانی جوابمان را می دهد با پدر ، مادرمان هم که از ما فامیل تر شده همه زیر و بم یخچال و کابنیتها را بلد است خودش عصرانه درست می کند به حضرت والده یمان هم جوری خاله جان خاله جان می گوید که بیا و ببین خیلی وقت است ما کیک دست پخت مادر را نخورده ایم در همین چند روزه که این فامیل آمده ما دو بار از این کیک ها خورده ایم ،خدای خود شیرینی، در عمرش یک بار هم اخبار ندیده و نشنیده آنوقت می نشیند و با جناب ابوی اخبار و رازبقا تماشا میکند وکلی هم نظر میدهد که آقای افشار جلوش کم می آورد.
این آقا از بجستان آمده تا برای خودش سرمایه جمع کند برود زن بگیرد آقا خیر سرمان هوس کرده نانوایی سنگک اجاره کنه داشت حساب کتاب میکرد اگر روزی فلان تعداد تنور بزنیم و قرار باشد دو شاطره کار کنند ماهی چقدر برایش می ماند که دیدیم اینگونه که این حساب می کند اگر واقعیتش هم همین باشد خیلی از کارمندا ، دکترها و مهندسها باید کارشان را ول کنند بچسبند به اجاره کردن نانوایی آنقدر هم با هیجان تعریف می کند که نگو ونپرس خوشبختانه نانوایی هم که دیده آنور تهران است و با ما فرسنگها فاصله دارد هرچند می گوید برایتان نان خاشخاشی سفارشی خواهم پخت اگرچه نه میگوید بیایید ببرید ونه هم که خودم خواهم آورد فعلا مهمان ما را تا راه اندازی نانواییش داشته باشید تا ببینیم از خاطرات این بشر می شود پستی در آورد یا نه
ساعت 12-1 شب 7 تا پادشاه و پادشاه زاده رو تو خواب دیدی که یهو موبایلت زنگ میزنه هزارتا فحش نثار خودت میکنی که این لامذهب و چرا خاموش نکردی . تا بیای گوشی رو هم جواب بدی هزارتا سرفه از کنار گوشه خونه میاد که یعنی ما رو بیدار کردی گوشی رو ور میداری شماره شماره «اِنم » خاک آقاست هــُری دل آدم میریزه پایین که باذ چه سوتی داده آخه هر از گاهی زنگ میزنه آی بدو که تو وبلاگ یه مطلب گذاشتم بجای اینکه اسم خاک آقا رو بنویسم فلان اسمو نوشتم یا از این گــُــل کاری ها .گوشی رو ور میداری اولین حرف پس از احوال پرسی اینه « چـــه خبر؟» میگی مگه گوگل سرچم یا بیست وسی که خبر از من می خوای (حتما خبری داره میخواد بدونه تو هم ازش با خبری ) هرچند میدونی این مقدمه یعنی من خبری دارم
- خوب خودت چه خبر
- هیچی خواستم بگم وبلاگ یکم یکنواخت شده سوژه جدید نداره و ...
بنده خدا هم راست میگه به هرچی جنبده ای تو بجستان بود گیر دادیم از مرغ و خروسهای همسایه تا خر آقای احمدی و شهردار و عقلای مجانین بگیر تا معلم نمونه و نماینده و باقی شخصیتهای زنده و مرده بجستان البته هنوز هم کنار گوشه از قلم افتاده ها زیادند اگه فک کردین سر وقت شما نیومدیم بدونین بر میگردیم یه سری چیزا هم که مضوعات داغ و خوبی هستن که نمیشه اصلا اشاره کرد آدم میترسه خدای نکرده کارش به 20:30 بکشه یا فیلترمون کنن هرچند فیلترمون کردن یه شماره میزنیم تنگ دل سایتمون و به روز میشیم تازه کلی بین بچه های وبلاگ نویس خصوصاً این بانو خانم ، جناب رقواچ ، جناب سردار سلومد و از همه مهمتر وبسایت محترم بجستان یا فتو بجستان ادعا میاریم
خارج از کمبود سوژه و یکنواختی موضوعات یکسری از بچه های خاک آقا که اصلا دپرس شدند و انگار بعد از یکسری جریاناتی که اتفاق افتاد ، از قلم فرسایی ونوشتن استعفا داده اند وکنار کشیده اند یکسری دیگه هم مثل « خبرنگار رادیو لوجو » گم و گور شدن معلوم نشد کجا رفت آخرین خبرهایی که داشتیم دنبال رفتن آنسوی آب بود که اگرخوب بگردیم زیر یکی از همین پلهای تهران کنار چندتا کارتون خواب پیدایش می کنیم
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که خدمت عارض بشیم از مراسم خشن ختنه سوران در بجستان کسی نگفته و این مژده را به شما می دهیم که به زودی به این امر مهم خواهیم پرداخت
چند سالیست که خشکسالیهای شدیدی داشتیم ودر پی آن خالی شدن سفره های آب زیر زمینی و درنتیجه فضای خالی بوجود امده در اثرنشست زمین پرشده وبقول دوست خاک آقاییمان دچارنشست تحکیم شده و لذا اگر بارانی بیاید زمین مثل سابق سوراخ سمبه ندارد که آبها را به داخل خودش بکشد برای همین هم زود زود سیل راه می افتد مثل همین سیل چند روز پیش بجستان یا از همین نوع ولی تهرانیش.
بجستان اگرچه شباهتهایی با تهران دارد مثلا لایروبی نکردن رودخانه ها نظارت نادرست بر ساخت و سازها ( همین دو علتی که باعث شد هرچی آب توی روخانه کن بود راه بیفتد بیاید توی مترو یعنی نه کسی رفته بود مسیر رودخانه هار ا درست کند تا آب داخلش به راحتی هدایت شود و نه دیوار حایل رودخانه و محل اجرای مترو درست و کارشناسی طراحی و اجرا شده بود )البته تفاوتی های زیادی بین بجستان و تهران هست و نباید این دو را باهم مقایسه کرد نمونش شهرداراهایی که دارند آقای قالی باف خوش تیپ ، خوش فکر و اگر چه سواد عمرانی و شهرسازی ندارد در عوض مدیر تقریبا موفقیست که معاونان تا حودودی فنی دارد دقیقا برعکس بجستان البته اگر چه در هر دو شهرداری ظاهرا آینده نگری برای پیشگیری از بحران وجود ندارد وتهران در موقع مواجهه با بحران بخوبی پایتخت بودنش را نشان می دهد .آقای قالیباف نشان داد که می تواند از آب گل آلود خوب ماهی بگیرد و از پس بحران بوجود آمده برآیدچه استانداری کمک کند چه نکند هرچند برنامه ریزی دقیق باعث شد خسارت جانی در مترو نداشته باشیم ولی نمی توان گفت شهرداری کم تقصیر نبوده وباید برای این گونه مواقع آمادگی بیشتری میداشت و جا دارد بابت این قضیه لا اقل عذرخواهی کند.
نگرانی که در بجستان وجود دارد عدم وجود مترو است چون خودش هم مخزن آب و هم کانال هدایت آب البته در عوض آسفالتهای جدیدی که شهرداری اجرا کرده به دلیل کم بودن ضخامت و کم بودن کیفیت آن خودش مثل صافی عمل می کند و تا حدودی از راه افتادن سیل در سطح شهر جلوگیری میکند . اما چیزی که هست باید ببینیم آقای مهندس مرجانی چه برنامه هایی برای مواجهه با بحرانهای اینچنینی در بجستان دارد و چه کارهایی تا کنون انجام داده البته اجرای شیب بندی و یکنواخت کردن کوچه و خیابانهای از اقدامات مثبت شهرداری بود هرچند با وضعیت آسفالت افتضاحی که انجام داده تا حدودی از ارزش والای این کار کاسته و لی این کارها رکافی نیست چرا که با توجه به تغییر محدوده شهری و ساخت و سازهای جدیدی که در شهر بوجود آمده نیاز به رویکردی ویژه در این خصوص هست .
اصولا دوست داشتن بچه های خاک آقا هم مثل همه چیزشان از خلق خدا سواست چه درمورد جماد ونبات وآدمیزاد نمونه اش عشق وافر بچه های خاک آقا به حیوانات خانگی که همه بی استثناء به سرانجام شومی رسید
آن اول، اوایل بچه های خاک آقا هوس پرورش مرغ وخروس زد به سرشان چهارجوجه خریدند که چشم شیطان کوربه ثمر رسیدند سه تا مرغ ازکار درآمد یکی هم خروس. آنها را ول کردند لای درختای انار وانگور وبه گلابی توی حیاط که با امان خدا تخم کنند وروزگار سپری کنند یک مدت گذشت مرغ اول هی لاغر شد هی لاغر شد بدون هیچ عوارض جانبی .خب بچه های خاک آقا که تجربه نداشتند فکر کردند مشکل خانوادگی است ولابد ظلم هوو و تنبیه شوهر لاغرش میکند یکبارکه حال مرغ بدبخت خیلی وخیم شد برش داشتند تا ببینندچه مشکلی دارد که دیدند سوزن از یک طرف دهان رد شده از طرف دیگر درآمده وزبان بسته نتوانسته از سفره های رنگینی که بچه های خاک آقا برایش تدارک میدیدند حظی برد.
آی که چه وجدان دردی بچه های خاک اقا را گرفت.چه وجدان دردی؟تصمیم گرفتند به سایر بازماندگان این خاندان خوب برسند .مرغ دوم از توجهات افزوده خاک آقا حسابی پررو شد وخیره سرانه تخم مرغهای خودش را میخورد ووارد محوطه اقامت خاک آقایی ها میشد وهمه جا را به گند میکشید.عین خیالش هم نبود. مجبور بودند بدون هیچ گله ای تحمل کنند ونهایت یک کیش گنده برسرش کشند. از قضای روزگار یکبار درحیاط باز بود ومرغ خیره سر سرش را پایین انداخت ورفت به طویله مرد همسایه(انگار بار اولش هم نبوده) اتفاقا مرد همسایه هم طویله را بخاطر ککهای موجود سمپاشی میکند.این میشود که مرغ خیره سر را صبح روز بعد بادکرده پیدا میکنند. مرغ سوم را درحالی از تنورپخت نان در می آورند که تخم مرغهای داخل شکمش هم پخته بود . ماند خروس که از جفای صاحبانش زد به سرش ومجنون کوچه خیابان شد.هرچه پیش رفتند نیافتنش .عده ای گویند خوراک شغالها شد.عده ای گویند(سند ورپریه های او) گرفتنش ودر پارتی های کشمون به سیخش کشیدند.نقل قولها فراوان است اما خاک آقایی ها را هوس پرورش مرغ وخروس از سر افتاد حسابی. از طوطی ومرغ عشق وگربه وخرگوش در پستهای بعدی اگر دیگر نویسندگان اعتراض ننمایند ذکری خواهیم نمود
ما هم مثل شما یک مدت حسابی تعطیلات کردیم. خدا پدر عید نوروز رو بیامرزد که این 13 روز تعطیلی را بهترین موقع سال نصیب ما کرد.
به ما که کلی خوش گذشت اما از آنجا که رسم است وقتی به هم رسیدیم، غر بزنیم و ایراد بگیریم، کلا از خاطرات خوش میگذریم و یکراست میرویم سر بدترین خاطرات این ایام؛ قطار.
آقا این قطار تاجایی خوب است که هی پزش را به فامیلهای گنابادیمان بدهیم ولی جدای از آن، خداوکیلی کیفیتش خیلی پایین است. جدیدا سقفش را هم کوتاه کردهاند و فاصله تختها را کمتر کردهاند. اگر خواستید تجربه بعد از مرگ داشته باشید حتما سری به این قبرهای شرکت رجا بزنید. 15 ساعت مسافرت وسط این دخمهها دهن آدم را سرویس میکند. ما که کلی حالمان گرفته شد. تازه جای شما خالی دو سال پیش وسط همین کوپهها یک آبله مرغون حسابی هم گرفتیم.
برای تلافی این همه حالی که از ما گرفتند، ما تصمیم گرفتیم که هر از چندگاهی از خجالت این رجا در بیاییم. در همین راستا، خاک آقا یک کلک حسابی برای سرکیسه کردن رجا به شما آموزش میدهد: حتما برای شما هم پیش آمده که رئیس قطار هی جابهجایتان کند. از این کوپه به اون کوپه. بد نیست بدانید که در صورت از کار افتادن تهویه و یا تعویض اجباری سالن در طول مسیر 50 درصد بلیط به مسافران بازگردانده میشود . اگه خواستن شما رو جابه جا کنند حتما این موضوع رو گوشزد کنید انشاءالله که افاقه کند.
نن جان خاک آقا خیلی شسته رفته تحلیلی از کاندیداتوری هم ولایتی مان کرده که قسمتهایی را ناگزیر به ترجمه ومابقی به سواد بجستانی تان حواله میدهیم
1- عیالکوم! مگه اوضاع مملکت و باقییه انتخابات ندیه یی که چند ماه قبلش حسابی کاندیداها ناز میارن که فلانی میه.فلانی انصراف دایه .فلانی رد صلاحیت موشو.نموشو. فلانی فلان شرط آورده(جو سازی) نمونش همین هم ولایتی خودت آقا میری....مطمئن باش دور بعدی هم با کلی حرف وحدیث کاندید خه شو.
اوقت ورخستیی(پا شدی) بی خوج وموج( بی سر وصدا) سریت د ته اندخته ای( سرت پایین انداختی) و کاندید شو؟
2- نانه جو! آخه اهم عکس بو اندخته بویی( چه عکسی بود که انداخته بودی؟)خدا را شکر کن که ارشاد دبجستو نبو که خریت( kherit)(یقه )بگیرا. باز هم ایضا مگه اوضاع مملکت و.......ندیه یی(ندیدی) که تا حداقل ته ریش ندشته بشی به جای نمرسی. نگاه کن به مسوولان خود بجستان از فرماندار وشهردار ورئیس آموزش وپرورش و....فردا خنیت گوفت ( خواهند گفت)غربزده واستخفر الله زبوم لال روشنفکر و....
3-خاک عالم ورسروم! از ستاد انتخابی خواهران نندنوم ور گووم یا نه؟(بگم یا نه؟ معروف)...آخه عیالوکوم مگه نندنی(نمی دانی) نباید یکه با مانتو دبجستو راه روا( برود) چه برسا به ستاد. فردا خنیت گوفت کافر وتارک الصلاه ( البته نن جان را توجیه کردیم که اینها هیچ ربطی به هم نداره ولی خوب مرغ یه پا داره حکایت نن جان ماست)
4-آخه یک صلاح مشورت با همی نواسه های( همین نواده های من) مکردی که علافان همش د پای( کنار) کامپیوتر .چند وخت پش(وقت پیش) هم ورآوورده بویان( هوس کرده بودندیا...) که ماین( می خواهند) نماینده شان.(شوند) یک کارایه هم کردان اما گوفتان( گفتند) نه ما اهل ریش گذاشتنم نه ملت هم مار( ما را) مشناسن نه هم مثل شما مدرک درست حسابی دران.لا اقل برای گل روی شما سجل ( پرونده)ای رجایی بدر مآوردان.( بیرون می آوردند)
5- نانه جو ننتنستی ( نتوانستی)به زبون ما حرف زنی که ماهم از حرفات چیزه حالیمو شو؟ زن کربلایی هم همه وقته که حرف مزیی از سفر مکه اش گوفت.هچی حالیم نشو .اگه دو کلام حالیم مشو دسر کوچه زنای دگر مگوفتوم بهت رای بدیان.( بدهند)
6- چو ( چرا)مثل دوره قبل ماشین از مشهد وتهروون دراه ننداختی آخه.
۷- عیب ندرا نانه جو!یک تجربه بو ولی برای بعدیت یا دومیت ور جای کلفته گره زنی( باسفارش بزرگان) یا مثل مهدیزاده شلوغ کنی وجنگ طایفه ای راه اندزی حتما رای خیوور(خواهی آورد)اصلا عیب ندرا بجاش کلی عکس ازت دزر ( زیر) فرشام قایم کردیوم
بالاخره نتایج انتخابات هم آمد و آقای دکتر مهدیزاده با شکستی سنگین از صحنه انتخابات کنار رفت. ما البته از این شکست خوشحال نیستیم و چون شناختی از آقای رجایی هم نداریم نمی توانیم از پیروزی ایشان خوشحال باشیم ولی رأی نیاوردن آقای دکتر مهدیزاده در این دور برایمان عجیب بود. با توجه به این که آقای مهدیزاده یکی از قهرمانان کودکی و نوجوانی ما بود بر خود لازم می دانیم که کمی درباره ایشان کی بورد فرسایی کنیم(عجب کنایه ای!! خودمان کلی خوشمان آمد.)
- آقای دکتر مهدیزاده یکی از اولین دکترهای معروفی بود که از بچگی اسمش را با احترام می شنیدیم و حتی کسانی که با ایشان دشمنی داشتند هم جوری از ایشان صحبت می کردند که ما می فهمیدیم در ته دلشان برایش احترام قائل هستند. از همان جا بود که ما تصمیم گرفتیم دکتر شویم. آن هم دکتر ریاضی! ولی خوب شاعر می فرماید:«هر کسی را بهر کاری ساختند»(و البته شاعر چیزهای بدتری هم می فرماید که ما کاری نداریم!) ما نتوانستیم بیشتر از دیپلم بگیریم ولی بچه هایمان را وادار خواهیم کرد که دکتر بشوند. آن هم دکتر ریاضی.
- برای نوجوان های امروز بجستان دکتر مهدیزاده شاید خیلی مطرح نباشد ولی اگر به تاریخ مراجعه کنند خواهند دید که ایشان در دو مقطع رقبای سر سخت بجستان را شکست داده است یکی در دور دوم انتخابات که آقای ملازاده بجستانی را شکست داد و در دور هشتم هم آقای مدنی را. همین رقابت های پر حادثه برای لج افتادن بجستانی ها با ایشان کافی بود. شما لج بازی قدیمی بجستانی ها و گنابادی ها را هم به آن اضافه کنید. برای همین برخورد با ایشان روی هم رفته خوب نبود. از بدرقه نکردن و لنگ کفش دزدیدن تا هو کردن و... که ما بارها طی بیانیه هایی آن را محکوم کردیم ولی چه می توان کرد با کوته فکران؟
- کلاً آقای مهدیزاده در مجلس کاره ای نبود. همه نماینده های شهرستانی همین طور هستند. پیش برندگان و تصمیم گیران اصلی مجلس بیشتر نماینده های تهران و فعال های سیاسی هستند و دیگر نماینده ها در جریان های مختلف وارد جبهه های تصمیم گیری می شوند. کلاً ایشان در سطح مجلس جزء نماینده های ساکت بودند و ما پیش از این تمام گفته های ایشان را ارائه کرده ایم.
- کار اصلی دکتر مهدیزاده (که ما بجستانی ها و گنابادی ها هم توقعمان در همین حدود است) گرفتن موافقت اصولی تأسیس کارخانه ای یا معرفی به نهاد و موسسه ای برای کاری یا ارتباط برقرار کردن با وزیر یا مدیری برای تسریع آسفالت جاده ای یا حتی تأخیر در ساخت جاده ای و گرفتن بودجه اندک برای روستایی و...(بودجه اندک در مقیاس های کلان مملکتی و گرنه برای بچه خاک آقا یک میلیون هم بودجه خیلی کلانی است) از حق نباید گذشت که در این قسمت دکتر مهدیزاده تمام تلاششان را به کار بستند. در دوره های دوم و سوم و چهارم بیشتر بود، تا دوره هشتم.
- بچه خاک آقا شاید ده بار با آقای دکتر مهدیزاده مواجه شده باشد و آن ده بار هم چیزی دستگیرش نشد. برای گره یک کار اداری چند بار به ایشان مراجعه کردیم و هر بار ایشان گفتند که مثلاً برو هفته آینده روز سه شنبه بیا در مجلس. هفته آینده که می رفتیم در مجلس ایشان می فرمودند آهان. خوب شد آمدی ولی کاش دیروز می آمدی چون دیروز فلان جا بودیم و آقای مدیر کل را دیدیم و اگر بودی تو را معرفی می کردیم و... و برو هفته آینده چهار شنبه به ما زنگ بزن. هفته بعد چهار شنبه که زنگ زدیم گفتند امروز در حوزه انتخابیه هستیم و کارتان چی بود؟ و ما مجبور بودیم که دوباره توضیح بدهیم تا یادشان بیاید و باز وقت بدهند برای هفته بعد. چند باری که چنین شد ما دریافتیم که لابد ایشان توانایی اجرای خواسته ما را ندارد یا دلش از دست بجستانی ها پر است و... و بالاخره ولش کردیم.
- هر چه بود گذشت. امیدواریم آقای مهدیزاده همچنان به خدمات دلسوزانه شان برای مردم حوزه انتخابیه ادامه دهند و آقای دکتر رجایی هم بدانند که مردم بلند طبع بجستان در هر حال نماینده شان را دوست دارند و برایش احترام قائلند چه کاری بکند و چه نکند.
بچه خاک آقا از همان بچگی که فهمید دکتر گاورسی کیست وحتما از ما بهترانی هستند و با آنها حشر و نشری باید باشد همچین هرجا سخن از جن به میان می آمد شاخکهایش تیز می شد و به قول ننه جانمان گوش فرو می خواباندیم تا بفهمیم چیست حتی مدتی بود کتاب های عجیب قریبی مثل عالم عجیب ارواح به چنگ گرفته و هی می خواندیم تا از احضار روح سر در آوریم و چند دفعه هم با نعلبکی و سینی و از این قبیل وسایل اقدام به اجرای این مراسم کردیم البته نحوه اجرای این مراسم را فعلا چون آموزش آن را شایسته نمی دانم نمی گویم هرچند پیدا کردن جایگزین برای دکتر گاورسی از وظایف میراث داری خاک آقاییمان است ولی در کل آموزش احضار جن شایسته مقام و منزلت وبلاگمان نیست و برای سلامتی شما هم مضر است . در مراسم احضار روح ما خاطرات و اتفاقات جالبی هم می افتاد که خیلی ها فراموش شده و خیلی ها هم خواستیم فراموش شود در این احضار روح ها (البته خیلی ها معتقدند آنها جن بودن اند) با یک هادی نامی آشنا شدیم که اهل طبس بود و در زلزله طبس فوت کرده بود و یا کسایی که ناراحت بودند و با عصبانیت جواب می داند و بعضی ها هم زورشان می آمد جواب بدهند و خیلی با ناز جواب می دادند .
چشمتان روز بد نبیند کار بچه اسماعل سید بجایی رسید که کم کم همه جا رو پر از روح و جن می دید و هر از چند گاهی هوس می کرد با سعفر بن زعفر ، بزرگ خاندان اجنه و پادشاه آنان سر و سری داشته باشد ،چه ها که نمی توانست انجام دهد . هر چند ا از این اجنه هم بخاری بلند نمی شد چون اگه هنری داشتند لا اقل بچه دکتر گاورسی تا حالا از پس همه امتحاناتش بر می آمد و تا حالا دکترایی چیزی گرفته بود یا از توی صندوق ها اسم دکتر گاورسی درمی آمد و آخرش هم می شد نماینده مجلس و شاید هم رئیس جمهوری چیزی
بچه خاک آقا اگر چه مدتی به جستجو در خصوص علم لیمیا (علم تسخیر موجودات ماورائی ) و هیمیا پرداخت ولی آخرش هم نتوانست به گرد پای دکتر گاورسی هم برسد.
دنیای 2012 پیچیدهتر شده است. باور کنید از صبح تا شب کلی مجهولات غریبه به پست ما میخورد که ذهنمان عاجز است از درک آنها. یک چند دقیقهای برایش وقت میگذاریم، اگر چیزی دستگیرمان شد که شد، اگر نشد رد میشویم، میرویم سر بقیه گرفتاریهایمان.
حالا چی شده که من این اراجیف را خدمت شما عرض میکنم؛ داستان از این قرار است که بعد از مدتها داشتم مطلبی برای شما پست میکردم که با چند تا معمای پیچیده درست وسط نظرهای خصوصی وبلاگمان مواجه شدم. قید مطلبی را که نوشته بودم زدم به این خاطر که عاجزانه از شما درخواست کنم: باباجان زیر دیپلم بنویسید. خوب ما که اگر سواد درست حسابی داشتیم که میرفتیم سر کاری، شغلی، چیزی. نمیآمدیم برای شما وبلاگ بنویسیم که. ساده بنویسید که ماهم حالیمان شود.
حالا این نظرات معماگونه چی هستند؟
یکیش را عینا برای شما می نویسم:«سلام لطفا جدايي خودازوبلاگ بقعه (كانون شهيدتنورمال)اعلام كنيد.ياعلي»
بنده حقیر کلی وقت گذاشتم و این پیغام خصوصی را پایین بالا کردم ولی نفهمیدم چی میگوید. ذهنم به جدایی نادر از سیمین کشید و گفتم لابد منظورش این است که چند نفری «جدایی خاک آقا از بقعه شهید تنورمال» را بنویسیم شاید سعادت پیدا کنیم سال بعد از مدونا جایزه بگیریم. بعد گفتیم نه بابا. این نظر بوی تهدید میدهد. همکاری کجا بود؟، مدونا کی بود؟ بعد باز دو به شک شدیم. شاید منظورش این است که ما خودمان را هی به آنها نچسبانیم. این احتمال هم که ضعیف است. والله عصلا ما شما را نمیشناسیم. ما به شما چکار داریم آخه؟ این فرضیه هم آنقدر دور از ذهن است که ولش کردیم. شما اگر عقلتان به جایی رسید به ما بگویید.
اما معمای دوم دختری است که این روزها توی فضای مجازی بجستان خیلی شلتاق کرده است. اسم وبلاگش بجستانیه است. راستش ما میخواهیم ایشان را والت (valet) والدینش دهیم. حالا چی شده که ما از دست دختر مردم ناراحت هستیم؟ اولا که نثرش خیلی سخت است. باید دو سه بار پایین و بالا کنی که توی ذهن این بانو چه میگذرد. دوما کارهای عجیب غریب میکند. مثلا توی وبلاگش دو تا پست رمزدار گذاشته. ماهم با کلی هیجان رفتیم رمزش را باز کردیم ببینیم چه چیز مهمی توی این پست بوده که قلفش کرده؟ باور کنید چنان حالمان گرفته شد! گفتیم شاید مطلب سیاسی گذاشته نمیخواهد اسباب دردسر شود، یا شاید محبتش قلمبه شده و مطلب عاشقانه نوشته که نمیخواهد والدینش ببینند. خلاصه تا پست مقفل ایشان بالا آمد جانمان به لبمان رسید. آخرش هم هیچی. یک خطش را هم نفهمیدیم. برای اینکه نویسنده آن درس بگیرد و دوباره ما را سر کار نگذارد، بزودی رمزِ نوشتههایش را در محل چهارراه وحدت نصب خواهیم کرد.

