تبليغاتX
نوستالژی بجستان
نوستالژی بجستان

خاطراتی فرسوده اما زنده از بجستان دیروز و امروز

از آنجا که بعد از انتخابات که دنیا به آخر نرسیده است و نباید زانوی غم بغل کنیم و هی افسردگی از خودمان در کنیم تا اخرش غمباد بگیریم و سلاطون بگیریم و بمیریم. بچه های خاک آقا وظیفه و رسالت خودشان می دانند که به روال گذشته بنویسند و هر چند ممکن است خوانندگان گرامی بجستانی هی لعنتمان کنند و ما را خود فروخته بدانند، ولی می خواهیم بنویسیم و به مخالفان و رقیبان سیاسی مان هم هیچ ربطی ندارد. خودشان می دانند و مشکلات خودشان.

اما یکی از مشکلات عمده ای که پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های بیچاره ما در قدیم داشته اند مشکل نامزد بازی یا به قول خودشان نومزد بازی و به قول بچه های امروز تهران (زید بازی) بوده است. خنده ندارد خوب جوانی و جاهلی است و هزار عیب و علت. بالاخره آنها هم دل داشته اند و عشق و از این حرف ها و در جامعه بسته و محدود بجستان امکان چت تصویری و میس کال و اس ام اس هم نبوده. تنها راهی که می مانده قرار مدارهای دزدکی در بالای پشت بامی یا در خانه کاهی یا هیزم دانی یا اگر هیچ جا دست نمی داده در طویله خرها یا آغل گوسفندها. و این چنین بوده است که عشق شکل می گرفته است و شاید خیلی از نطفه ها هم همین جاها بسته می شده است. فصل کشمو(بهار و تابستان) همزمان با رستاخیز طبیعت می شده(به چه جمله ای!) بنابر این هوا می طلبیده که آدم عاشق بشود و مورد عشق کی؟ دختر زمین بغلی که مشغول درو یا پیاز انچینی(نشاندن پیاز زعفران) یا بجای(؟) یا بوده کردن و... بوده است. برای همین در لابلای کار هر چند دقیقه ای به بهانه خستگی و گرفتگی عضلات دست از کار می کشیده اند و به کمرشان پیچ و تابی می داده اند و به دختر یا پسر همسایه که لااقل صد متر یا دویست متر آن طرف تر با حجاب کامل مشغول کار بوده نیم نگاهی می انداخته اند و این یکی از مهم ترین سکانس های فیلم زندگی شان می شده است.(اصلاً امروز پشت سر هم جمله های زیبا خلق می شود. می بینید؟) خلاصه اگر از طرف مقابل هم سیگنال های موافق می رسیده(مثل نگاه شتابان یا سرخ شدن یا پشت پلک نازک کردن و از این حرفها) ارتباط بر قرار می شده و معامله سر می گرفته است. مراسم بله برون و کله قند(!) و پارچه بردن را سانسور می کنیم چون جذابیتی ندارد و یکراست می رویم سر بعد از عقد. برای بچه خاک آقا هنوز هم این دوران عقد یک معمای حل نشدنی باقی مانده است. از یک طرف حق شرعی و دینی و اخلاقی و انسانی و طبیعی و خلاصه همه چیز دو نفر است که با هم راحت باشند و مانعی نداشته باشند و تا آخر عشق بروند اما از طرف دیگر همه مانع دیدارها و ملاقات های ساده این دو نفر می شده اند. بیشتر از همه خانواده دختر و به خصوص پدر دختر. مردهای قدیم بجستان(شاید الان هم باشند) تا جایی که دلتان بخواهد بد داماد بوده اند. سایه دامادشان را با تیر می زده اند. فراموش می کرده اند که زمانی خودشان داماد بوده اند و از دست پدرزنشان چه ها می کشیده اند. خلاصه دامادها برای رفتن به خانه عروس باید از هفت خوان  رد می شده اند و دیو سفید این هفت خوان پدر زن ها بوده اند.( البته بیشتر سیاه بوده اند تا سفید) مادر زن و پدر زن مثل فولاد زره و مادر فولاد زره فرخ لقای زیبا را زندانی می کردند و امیر ارسلان نامدار باید از طلسمات مختلف رد می شده تا یک شب در خانه عروس بخوابد. الان ما که خبر نداریم ولی می گویند پدر زن ها یک کلید به شاه داماد می دهند که هر وقت دلش خواست بیاید و برود. اگر این جوری باشد که خیلی خوب است و نشان می دهد بجستانی ها به دروازه تمدن نزدیک شده اند. (مواظب باشید گل نزنند) ماجرای رفتن به خانه عروس خودش کلی مایه بدبختی بوده است و ماجراهایی در برداشته که مردم همه خبر می شده اند و برای هم تعریف می کرده اند.

یکی از این دامادها که از خسورش (پدر زن) خیلی می ترسیده شب پنهانی با خانمش قرار گذاشته و می خواسته بی خبر از دیوار باغ بپره داخل و شبی را به مراد دل شاهد مقصود را در آغوش بکشد و به قول خواجه حافظ شیرازی حال کند. حالا به چه مشقتی خودش را از دیوار بالا کشیده بماند ولی وقتی از آن طرف پریده پایین پدر زن که از قضا در توالت بوده یک هو صدای گروپی شنیده و همان طور شلوارش را بالا کشیده یا نکشیده یرون دویده و غش کرده. داماد بیچاره هم هی می گفته عامو نترسید منم ولی باباهه غش کرده بوده رفته. همه خانواده هم ترسیدن و زابه راه شدن و بعد با داماد بیچاره چی کار کرده اند؟ نمی دانیم.

این است آخر و عاقبت نومزد بازی در بجستان! عجالتاً کسانی که در عقد هستند کمی خویشتن دار باشند تا بعد.

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

 قبل از مطلب (به قلم اسدالله زرقامی خاک آقا)

اولن بگوییم این قبل از مطلب ساخته خودمان است و چیز عجیبی نیست یک چیزی است مثل سخنران قبل از خطبه ها.

دومن(این جوری می نویسیم که آقای دکتر ابوالفضل حسینی مفقود الاثر کیف کند و فکر کند مریدش شده ایم. بگذار فکر کند) دوماً؟! از قدیم گفته اند بچه را دنبال کار راهی کو خودیت ور ردیش برا. ما گفتیم مطلب تازه بزن این بچه یک کاری کرد که خودمان مجبور شدیم ضروریات و مهمات کشوری و لشکری خاک آقا را ول کنیم و مطالبش را گل ماله بزنیم.

سومن ما هم مثل بیست وسی مطالب زیر را تکذیب می کنیم و می گوییم تعداد نویسندگان خاک آقا خیلی بیشتر از این است که اینجا گفته شده است. دلیل هم داریم داده ایم مصاحبه با بچه خاک آقای مقیم ونکوور و اوهایو و یو سی ال ای و... را در استودیوی بغلی (آشپزخانه واحد 908) تهیه کنند به محض تهیه به سمع و نظرتان خواهد رسید.

چهارمن این مطلب استکباری که بیشتر رنگ لجنی دارد پر از اغلاط فاحش نگارشی و املایی است(از مدرک کذایی کردان هم بیشتر غلط دارد.) ما برای تنویر افکار املایشان را تصحیح کردیم و زیر اغلاطش خط کشیدیم خودتان نمره بدهید.

ما به شدت این نوع حرکات مذبوحانه را تقبیح می کنیم. نامبرده تحت شنود ما می باشد سِوِنش را نصب نخواهیم کرد و با پی کلگی ازش استقبال خواهیم کرد و موعود را خواهیم فرستاد تا طی مراسم ویژه ای صفحه کلیدش را آبیاری کند تا دکمه های لو تاقش یک متر قد بکشند.

حالا بخوانید اصل نوشته را:

این اواخر صادر کردن سند چشم­ انداز مد شده است. احتمالا کلاس دارد. یکی از این چشم­ اندازها مربوط به 16 سال بعد است که ایران قرار است قدرت اول علمی و فرهنگی  هنری کشور شود.البته پر واضح است که از لحاظ فرهنگی هنری با اکران دو عدد اخراجی ها نصف راه را رفته ایم و از لحاظ علمی این درصد ،عدد صد را هم رد کرده است. این وسط چند نفر نمی دانم به چه قصدی در حال طرح ریزی سند چشم انداز دیگری البته برای 9/9/1399 شمسی هستند. هر چند نتیجه هر چی باشد مطمئنا از مدل 1404 عاقلانه تر و منطقی تر در خواهد آمد.(اینها را که خواندید ما که نخواندیم چون لابلاش عدد و رقم بود و حوصله نداشتیم. برای همین توصیه می کنم بقیه را بخوانید. مطالب داخل پرانتز از آقای ذرقامی است)

 اما قضیه از چه قرار است.

حقیقت موضوع این است که یکی از دوستان دوست ما یک طرحی درانداخته که آآآآی بیاین پیش­ بینی کنین 9/9/1399رو.. با اینکه ما بر این اعتقادیم که این ادا و اطوار از روی شکم سیری است و ما هم که مفصل گفته­ ایم بدجوری وسط رکود اقتصادی خاک آقا گیر افتاده­ ایم با این وجود توی رو در وایسی گیر افتادیم و از روی محضورات لبیک گفتیم ندای محمد صادق را.(این محمد صادق یک عامل خود فروخته است که به زودی کشفش خواهیم کرد و برملایش خواهیم کرد. فکر کنیم از منصور خطرناک تر باشد.)

 خلاصه بفرمایید این هم سند چشم انداز خاک آقا در 9/9/99 به روایت بچه ­های خاک آقا:

شماره 17 خاک آقا: مجید آقا کلا آدم خانواده­ داری است، بنده حدث (حیف نون سواد دیپلم هم ندارد.) می­زنم اهتمام ایشان به صیانت خانواده چندان است که یازده سال دیگه علاوه بر خانواده فعلی، یکی دو خانواده دیگر هم تشکیل داده و مشغول اداره آن باشد.(تا کور شود هر آن که نتواند دید. شما عرضه یکی اش را ندارید. به قول شاهرخ خان «ماچو» دارد!!!) وی همچنان دیر به دیر به خاک اقا سر می­زند. (اما به اقرار دوست و آشنا چشم های گیرا و جذابی دارد. شوخ طبع است و سایز شکمش با قیمت جهانی طلا گسترش می یابد. تا آن زمان ده بار دیگر هم به اورژانس زنگ زده و رو به قبله منتظر مهندس عزرائیل با کت و شلوار دراز کشیده است.)

شماره دوازده خاک اقا: اگر محسن رضایی یک نمودار فلاکت برای این بنده خدا رسم کند، شیب نزولی آن شبیه سر دو دونکی لوجو خواهد بود.(ما تأیید می کنیم بدتر از آن شبیه گودار سر پوشته است.) نامبرده در سال فوق­ الذکر هنوز منتظر رای دیوان فخیمه در مورد پرونده­ اش است. اینکه این آدم روحیه­ اش را تا آن زمان حفظ کند یا نه، بی خبرم (تا آن زمان در پرنس ادوارد به کلاته داری مشغول است) ولی هنوز سر ادعاهای عجیب قریبش باقی خواهد بود. مطمئنا هنوز یک داستان هم چاپ نکرده و ازاین ادعایش که نوبل ادبیات را حق خود می­داند سر سوزنی کوتاه نمی ­آید.(خی دی. یوک! هنگره بی) ایشان در سال 1999 نیز رهین منت سرچنگ­ های ملوکانه ما خواهد ماند.(عاقلان دانند!)

شماره سی خاک اقا: همچنان از پذیرفتن ما به خانه خود جلوگیری کرده و به لطایف الحیلی ما را چخ می­کند. (صد بار گوفتوم با کخکی وصلت نکنه! خودیش را دارن بدر منان واز تور راه دها. تا مدتی دست براه پای براه باش تا خودیش تثبیت شو بعدیش عین عطاران تلپ خی شو.) یک منجی و موعودی در آن زمان ظهور می­کند (البته ظهور کرده است، ولی الان همش سه سالش است« وازم خوب حالیش مگیره!») که داغ دل بچه ­های خاک آقا را از شماره سه می­گیرد.

شماره چهار خاک آقا: هنوز وبلاگ نوستالژی بجستان را آپ می­کند(پوف! بشتر وقتیش با رامین تابلو کورتی منا یا بر سگیش ماهی مگیرا) و هنوز با خوشکله سر مطالب و نوشته­ هاش دعوا مرافعه دارد. هنوز به آقای خواجه می­گوید اقای خواجوی، هنوز زن نگرفته، (ولی از اسم پانته آ خوشیش میا! بعضی معتقدان حیوون ندرا.  د بیمارستان تأمین اجتماعی به یک راننده گفته «ماچو» ش اندازه خربزه هس.) و هنوز با mAAAAAAnsur رفیق است. بدتر آنکه بیماری خودشیرینی­ اش بدتر شده و مصداق بارز شعر نغز «من دلفینم – خود شیرینم» شده است.

شماره پنجاه خاک آقا. برخلاف سیاه­نمایی­ هایی(حقیقت تلخ است فرزندم!) که در مورد وی در خاک اقا شده، یک ازدواج موفق کرده(با رو روهای حمومی که در فیس بوکیش جمع کرده وازم باید واپی زیه های نفرات دو و چار را جعم کنا! اگه تازه وجود حیووش را ثابت کنا)، بعله،هی دلتان شور خوره.(نامبرده تحت نظر شدید است و از آنفلوانزای خوکی خطرناک تر است. در سال 1999 مثل گذشته ازش سوء استفاده می کنند و پولیش نمی دهند. توهم زده که با یکی دو آدم مهم رفیق است. رفقای سابقش - وحید و پدرام و سبیل گنده ی او- همه وزیر وکیل شده اند- البته وکیل علی دایی- ولی تحویلش نمی گیرند. یک پراید مدل 77 خریده. در خوابگاه های دانشجویی ویلان است. با تورکا و بلوچا رفیق است- ما راخ بد میا. خوب دیگه- از نوشابور زن بگرفتا. شکمیش بزرگتر از مورد اول شده. دچار دپرسینگ های فصلی شده احساس بطالت و بی هویتی می کند. وقتی با موبایل حرف می زند داد می کشد. تعادلش را با دماغش حفظ می کند. حتی با دماغش رانندگی می کند. خودش را می کشد که قیافه اش مثل مورد 2 شود. گاهی اوقات با شما قرار می گذارد و سر قرار هم می آید ولی شما را از دیوار تشخیص نمی دهد و دنگ Dang با شما برخورد می کند. در بد سلیقگی رو دست ندارد. وقتی به بازار می رود همه مغازه دارهای بدبخت بیچاره را خوشبخت و خوشحال می کند. به بیماری واریکوسل مبتلا شده و کما فی السابق عقلش را به دست بروس می دهد. کارتن کتاب هایش را با کت و شلوارش با وانت می آورند و کلوچه های بچه مردوم را بلند می کند! )

خاک اقا: این وبلاگ صد در صد تعطیل شده است اما خاک اقا همچنان برقرار خواهد بود. (یک حرف راست!)

از شوخی گذشته امیدوارم همه مردم خاک آقا تا آن زمان سلامت باشند؛ زنده و سرحال، بخصوص ننه – بابای های بچه­ های خاک اقا. باردی ما را هم ببیخشید( البته مصداق این اپولوجایز فقط شماره یک است)

این مطلب صرفا نظر شماره 4(خودش را نمی شناسد. نگفتم دنگ با شما بر خورد می کند این هم دلیلش!) بوده و حق سایر بچه­ های خاک اقا در شرکت در این بازی محفوظ است. البته خدایی ما یکی را به صلابه نکشید.(با ای کاری که کردی انتظار چیز دیگری داری؟)

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

کوچک که بودیم این موقع ها خانواده درگیر مساله مهم انار چینی بود انگار انارهای آن زمان هم مثل دنیای کودکیمان لطف و طعم دیگری داشت . گداجوش ودیگ آبگوشت و باغ یکی از فامیل به ترتیب .

همه جل وپلاس جمع میکردیم وهرکدام درگیر کاری والبته امان ازتیغ درختان انار که پدردرمیآورد .

ماهم که شروع خوبی داشتیم به ظهر نکشیده خسته وزخمی به بهانه زنج پیداکردن یا سری به دیگ آبگوشت واجاق آتیش زدن ازکاردرمیرفتیم .

انارهای شخیه(ترکیده) را جدا میکردیم و اگرزیاد بودهمانجادون میکردیم وبساط رب اناروبوی رب انار که درکوچه باغها میپیچید . بعد هم مامیماندیم ودستهای سیاه از آب انار که حتی با سنگ پاهم پاک نمیشد

اما اینها هیچکدام لطف ومزه چندتا درخت بخت برگشته باغچه خانه مان رانداشت .درختها رابین بچه های خاک آقاقسمت کرده بودند:البته قلدرها وبزرگترها درختان پدرمادردارراانتخاب میکردندوتازه به دوران رسیده هاو خودروها را به ماکوچکترها میدادند.

باید از وقت ناریک(گل انار) کردنشان به پاشان مینشستیم وتک تک شته هایش رامیشمردیم وشاهد پرورششان توسط مورچه ها بودیم و هوای ترکیده ها (شخیه ها)راداشتیم تا سرانجام یکی دوتا انارآفتاب سوخته نصیبمان میشد .امابزرگترها انارهای قرمز وبزرگ که هروقت زیر درختمان به طواف می ایستادیم دردست میگرفتند وبا افتخار میگفتند:بنگار کله تو بزرگترا یا نار مو!!!

وبعد هم که افتخار چیدن وخوردن اولین اناربه شان میرسید،وقتی نگاه التماس آمیزوآب دهان  قورت دادن یا بعضا ریختن ما را نظاره میکردند ،از سر صدقه یک خروس از انار جداکرده به ما میداند و عجب دانه هایی بود عین شیشه و چه شیرین !برشهایش انگار الماسی را به دقت چند برش زده باشند.

البته بزرگترها زیاد بیرحم هم نبودند انارهایی که ترکیده بود یا پوسیده بود را به ما میبخشیدند ! ماکوچکترهادیدیم فایده ای ندارد، نشستیم به رایزنی و هم اندیشی و به این نتیجه رسیدیم که اناری که چشممان را گرفته بود بدون منت واز همین حاتم بخشی بزرگان میتوان بدست آورد

 راه حل عملی این بود که ناخنمان را در پوست انار قرمز فرو کنیم البته خیلی کم به طوری که با چشم غیر مسلح بزور بشود دید یا انگشت شست را درگوشه ای از بالای انار به طور نامحسوس فشار دهیم به فاصله دوروز سر وقت انار بیایم به طریق مصنوعی یا انار ترکیده است یا شروع به پوسیدن کرده و البته بنا به قانون بزرگترها روزی ما کوچکترها !

(قابل توجه خاک آقایی ها

 این اقرار بعد ازچند دهه صورت میگیرد وقانون عطف به ماسبق نمیشودلذا از هرگونه مجازات معافیم!)

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

«دیشب پریشب اشکنه داشتیم 

می خواستیم بخوریم  قاشق نداشتیم

مردی عربی مهمون ما شد

تا خواست بخوره لنگاش هوا شد»

این از اشعار پر محتوا و گرانمایه ی کودکیمان بود که وقتی بچه خاک آقا داشت زمزمه می کرد تازه فهمید که دوست اسفراینیش هم همین شعر را بدون کم و کاست می داند  بچه خاک آقا فهمید هر چی هست در پشت این شعر حتما جریانها و ماجراها و کلی غنای فرهنگی و فلسفی وشاید جریان حاد سیاسی باشدخواست با همفکری این دوستش از حقیقت این شعر پرده بردارد

 از جنبه اقتصادی به آن نگاهی بیندازیم

1-     به نوع غذا آن دوران پی می بریم اشکنه که حتما قبل از قروتی و معروفتر از آن بوده هرچند تنوع بسیاری دارد و مثل  دولخ باد – اوجیج (شاید او جیز) – عدس ...

ب –نکته اینجاست بر خلاف غذاخوریهای آن زمان؛ چرا در رستورانهای جدید امروزی غذاهای مقوی و سالمی چون اشکنه یافت نمی شود ؟

C -  خوشمزه بودن این غذا آنجایی ثابت میشود که  اشکنه غذایی بوده که عربها هم از خوردن آن لذت میردند و شاید دلیل تنفرشان از ایرانی ها همین بوده است

 

از جنبه فرهنگی، سیاسی و ...

اولا) مهمان نوازی بجستانیها قبلا خودمانی تر و بدون تکلفتر از حالا  بوده هرچی خودشان می خوردن به مهمان هم همان تعارف می کرده اند که یکی از دلیلهای مهم صمیمیت و  رفت و آمد های قدیم را در همین دانستیم

B)  نا گفته نماند شاید اشکنه غذای درحد یک مهمان عرب بوده و این نشانه دوستی و محبت ما ایرانی ها نسبت به این نژاد سوسمار خور بوده است!!!!!

3) و اینکه اعراب مبادرت به خوردن این غذا کردن  احتمالا به مانند دیگر جنبه های هم چون علم و تمدن و... که در مقابل ما ایرانی ها کم آورده اند و سعی در تقلید از ما کردند بوده است وحتی شایعه است که در نسخ خطی_ که تا حالا در معرض عموم قرار گذاشته نشده_ آمده است که یکی از دلایل حمله اعراب به ایران بدست آوردن فرمول فوق محرمانه دستور پخت اشکنه بوده و حتی گفته شده سران اعراب با توسل به این وعده (یعنی بدست آورن فرمول فوق محرمانه دستور پخت اشکنه) دست به حمله ایران زدند

د)نا گفته نماند اگر بجستانی ها در آن شب کذایی که یکی از اعراب جاسوس به مهمانی اهالی خاک آقای آن زمان آمده بود از غذاهایی همچون قرمه سبزی یا قیمه و... برای مهمان نوازی استفاده کرده بودند احتمالا دیگر نام از ایران در تاریخ بجا نمانده بود و این قوم ... از شدت حسادت بکلی ایران را ویران می کرد و این نشانه محافظه کار بودن اجداد خاک اقا بوده است.

گاما)با توجه به اینکه افکار در این زمان به سوی فیلم های ... امریکایی خیلی گرایش دارد نویسنده بر خود واجب دانست بر این نکته که  منظور از لنگاش هوا شد در بیت آخر این بوده است که: آن عرب جاسوس به محض مزه کردن این غذای دلپذیر از فرط خوشحالی به حالت غش بر روی زمین افتاده است و اجداد خاک آقایی ما هیچ نسبتی با مردم شریف   فلان شهر نداشته اند.

F)به یاد داشته باشیم علم ثابت کرده غذا ها نقش مهمی در یادگیری و باهوش شدن انسان ها دارند و با توجه به اینکه دانشمندان ایرانی آن زمان بسیار پرآواره تر از همتایان این زمان  خود بوده اند پس ما به این نتیجه میرسم به احتمال قوی استفاده از غذاهای باستانی و قدیمی باعث این برتری شده است لذا به شما پیشنهاد می کنیم که این غذاهای را دوباره به برنامه غذایی خود بازگردانده و نام ایران به جایی که متعلق به آن است برسانیم .

VII ) غذا باعث جذب توریست به بجستان می شده و احتمال قوی تاثیرآن ازتلویزیونی که شهرداری برای میدان آزادی نصب کرده بیشتر بوده است و توصیه می شود به شهرداری بهتر بود بجای آن تلویزیون هر از چند گاهی یک دیگ اشکنه در میدان آزادی بار می گذاشتند

به امید روزهای پر از اشکنه ، قروتی ،بلغور، گورماست ، ... برای ایران عزیزمان      

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

عرض به حضور انور با سعادت خوانندگان عزیز و بجستانی های سر بلند. همان طور که در مطلب قبلی گفتیم باور کنید از یاد شما و بجستانی ها غافل نیستیم ولی چه فایده که شرایط خیلی دشوار است. دوستان پیغام و پسغام و همه چیز داده بودند که چرا بلاگ وزین خاک آقا دیگر مدتی است که کمتر فعالیت می کند و دیر به روز می شود و مطالب یخ و خنکی می نویسد و از پست های پرطرفدار عقلای مجانین و سفرنامه خبری نیست؟ ای دوستان عزیز و خوانندگان گرامی دست به دلمان نگذارید که خیلی خون است. ما می خواهیم مثل سابق شاد باشیم و بخندیم و بخندانیم ولی از تابستان امسال آن چنان حالمان گرفته است که رغبت نوشتن نداریم. دور برمان آن قدر فقر و بدبختی و افسردگی می بینیم که فکر می کنیم اگر چیز خنده دار بنویسیم همه به ما چپ چپ نگاه خواهند کرد. یک گزارشی از بدبختی های خودمان اگر به شما بدهیم سرتان برخواهد گشت و برای همین نمی خواهیم به تعداد عقلای مجانین بجستان اضافه شود و ما وبلاگمان پر رونق شود(از خود گذشتگی را می بینیند!) خلاصه به یمن دولت عدالت محور دو تن از بچه های خاک آقا در این مدت کوتاه در آستانه ورشکستگی قرار گرفته اند. یکی شان که خیلی وضعش خوب بود و ماشینش توی بجستان تک بود و سه چهارتا خانه این ور آن ور داشت، بدبخت بیچاره آن قدر بدهی بالا آورده که اقساطش را نمی تواند بپردازد. امروز و فرداست بدهکارها خانه اش را مصادره کنند و برای همین دل و دماغ مطلب نوشتن آن هم مطلب خنده دار نوشتن ندارد. تازه روز و شب دارد به بجستانی های مخالف سبزها بد و بیراه می دهد و به سبزهای بجستان از طرف دیگر که آخه چرا روشنگری به اندازه کافی نکردند و هی در ستادها نشستند و برای خودشان چایی ریختند و از خودشان تعریف و تمجید کردند و چرا.... ما اگر دستش را نگیریم ممکن است کار دست خودش بدهد برای همین حرفهایش را سانسور می کنیم. این از یکی شان.

یکی دیگر از بچه های خود فروخته خاک آقا نداشتن کامپیوتر را بهانه کرده و نمی نویسد. ببینید بهانه از این خنده دارتر!!! بر ما واضح و مبرهن است که این بچه خاک آقا عامل انگلیس است و با ننوشتن دارد فضا را ملتهب می کند و با جستجوی ما در خانه اش چند مورد کاسه بشقاب سبز و نزدیک به سبز(قهوه ای و آبی و حتی قرمز- به دلیل کوررنگی شدید مأمور ما) در خانه اش پیدا شد. ما این عامل خود فروخته و مرفه بی درد را به خدا واگذار کرده ایم. قیامتی هم هست.

یکی دیگر از بچه های خاک آقا سر پیری و معرکه گیری تازه دارد درس می خواند و مثل بچه مثبت ها استرس شب امتحان دارد و آی نخوندم وای نخوندم بازی در می آورد که حرص آدم را در می آورد. (شیطو مگه چنی یکه وا پی کلش دروم.)

یکی دیگر از بچه های خاک آقا هم باز کارش را از دست داده نه که از دست داده بنده خدا کار می کند و صبح تا شب سر کار می رود و جو می کند ولی حقوقش را شش ماه یا یک سال بعد می دهند. این هم عدالت محوری دوم. این بنده خدا هم شبانه روز مشغول عبادت و تهجد است که خدا زودتر حقوقش را برساند (البته از طریق اسباب و وسایلش) این بنده خدا هم حال و حوصله نوشتن که هیچ خندیدن هم ندارد.

یکی دیگر از بچه های خاک آقا تازه حالا به این نتیجه رسیده که ای دل غافل گرچه خیلی کمالات دارد اما هیچ مدرکی ندارد و مردم هم که عقلشان به چشمشان است. برای همین تازه دارد برای کنکور می خواند و کلاس زبان می رود و از این سوسول بازی ها. هر چه می گویی بابا ول کن مدرک کیلوی چنی؟ جدی نمی گیرد و به درسش چسبیده است.

فقط یکی دیگر از بچه های خاک آقا از شرایط پیش آمده بهره برده است. این یکی معلوم نیست چطور شد که این طور شد. تا همین قبل از انتخابات هیچ کس تحویلش نمی گرفت و در حد آبدارچی اداره و این حرفها بود ولی به مصداق مثل حکیمانه تغاری بشکند ماستی بریزد یک شبه راه صد ساله رفت و ارتقاء درجه پیدا کرد و رئیس و مدیر کل شد و با آقای صادقی می پرد و اصلن بچه های خاک آقا که هیچ خود خاک آقا را هم تحویل نمی گیرد. (بی جنبگی تا چه حد!) تازه شنیده ایم این بچه خاک آقا دوستانش را به بغنو(باغ نو) برده و هی از این باغ در آورده و برده به باغ دیگر و گفته اینها همه اش باغ بابای ماست و در این بین باباش از دور آمده و به دوستانش گفته این باغبان ماست. این عنصر نان به نرخ روز خور الان دیگر چیزی نمی نویسد و برای هر امضایش تراول چک می خواهد و باید از این یکی هم دست شد.

در نتیجه تنها یک نویسنده نصفه نیمه کارمند بیچاره یک لاقبا می ماند که هی باید بنویسد تا چراغ این وبلاگ روشن بماند.

الان دارند در می زنند. اگر ما را ندیدید حلال کنید.

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

یک چند وقتیه دوستان شما در خاک اقا سیه کاسه شده­اند.برای همین ۴۰ - ۵۰ تومان سهام عدالت هم برایشان حیاتی شده. اون کاغذها رو یادتونه که پر کردیم بردیم کانون مرادیان که اطلاعات اقتصادیمون رو به دولت بدیم؟ ما بر عکس اقای حداد عادل اونا رو پر کردیم. هر چند هی اطرافیان گفتند دل خوش سیری چند، ولی ما همه چیز رو روی داریه ریختیم و قفیزای زعفران بابا رو به تفکیک مشخص کردیم که شرقا به کجا می رسد و غربا به کجا. از اون موقع منتظریم به ما سهام عدالت بدهند. ولی خوب خبری نیست. این فک و فامیل ما می­گوید سهام­ها داده­اند ولی باور کنید دریغ از یک برگه کاغذ کاهی که همچین چیزی رو ثابت کنه. حالا نمی­دانم کی دارد کلاه ما را برمی­دارد، پدر عدالت محور ما یا دولت مهربانتر از دایه.

این پست در واقع استمدادی است از دوستان که بگویند این هشتاد تومن که قرار است سالی یک بار پرداخت شود کجا رفته. البته در مقابل این اطلاعات گرانبهای شما من هم یک سری اطلاعات به شما می­دهم که کمی هم مدل رفتار جهان اولی ها رو تمرین کرده باشیم.

دیروز بود که یه چیزی در مجلس تصویب شد در مورد هدفمند کردن رایانه­ها. معنیش اینه که می خوان سوبسید و یارانه رو سر و سامونی بدن. این کار یکی از مراحل طرح تحول اقتصادی دکتر احمدی­نژاد است که به هاچو هاچو دارد پیش می­رود. این طرحه شش – هفت قسمت داره که خصوصی سازی و انرژی و مالیات بر اررزش افزوده و ... رو در برمی­گیره. جدا از شعارهای قشنگ قشنگی که در این طرح اومده اجرای چنین اصلاحاتی در کشور درست و درمونی مثل انگلستان هم یه پنجاه سالی طول می­کشه ولی دولت اجرای دو – سه ساله اون رو توی ایران کنترات برداشته. علاوه بر دستپاچگی دولت ایراداهای اساسی تری رو هم بهش گرفتن از جمله اینکه خصوصی سازی که عملا اتفاق می­افته مثل اینه که «چل کیسه »خدا بیامرز پولاش رو از یک کیسه در بیاره و بزاره تو اون یکی کیسه. خوب هر چی هم کیسه به کیسه شه آخرش که صاحبش عوض نمیشه

توی ایران هم خصوصی سازی این شکلیه. دولت اموال رو از ملکیت خودش خارج می کنه. ولی همون اول که به بخش خصوصی نمی ده. چرا؟ چون اعتماد نداره به بخش خصوصی. کاری که می کنه اینکه می ده به بخش غیردولتی. حالا وسط بخش غیردولتی کی قبل اعتمادتر از دوستانی که مخابرات رو صاحاب شدن. البته اونا هم دولتین ها. ولی خوب یه شرکت هایی رو تاسیس می کنند که سهامشون توی اونا به اندازه­ایه که اون شرکته دولتی به حساب نیاد. حالا با این شرکت جدید می یان و اقدام به خرید می­کنند. همه چی قانونی و تر و تمیزه.

داستان این طرح تحول اقتصادی خیلی طولانیه ولی چون بچه­های خاک آقا ... ندارند که بیشتر حرف بزنند خودتون یه سرچ بزنین و پیدا کنین پرتقال فروش را.

راستی یک نکته دیگه: زودتر این مطلب رو بخونید چون به محض اینکه اسدالله ضرغامی خاک اقا بفهمه اون رو سانسور می کنه. مثل نوشته ها قبلی.

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

 

راویان اخبارحکایت کنند که مادر شوهر چون اندر خم کوچه به ما رسید پا سست نمود و به بهانه احوالپرسی چادر از کنار دهان برکشید و شروع به دردل نهاد و آه از سینه برآورد که:(عیالوم خوب گوشید واکن که عروسوکوم از راه نآمیه چنی مخیش دکوفته که پسروم بی اجازش  او نموخوره)1.

راوی گوید :اینکه بد نبود که عروس را لابد کیاستی باید و تدبیر منزلی .مادر شوهر اخمی نموده میگوید :(اوقذر پرفندا که فلک از کاراش سر بدر نمیرا.ازراه باید ور خانه ی پیریش برا واکنارش زیوم گوفتومیش بنگار اگه دوباره پسروم را از راه واخانه پیریت بریش تا آخر عمریت باید د اونجه بمنی)2

راوی گوید عروست را ادبیست بس والا، که بزرگان درباب احترام به پدر ومادر سخنها گفته اند.لبها را از گوشه آویخت و گفت :(نواسم را یاد دیه که مایرخودیش را گوه مادرجان مور گوه نانه)3!!راوی سربه زیر افکند و سخن از ملامت برگرفت که چنین توهینی نه درخور دفاع بود.....

 

1-عیال کلمه ایست درباب تحبیب معادل عزیزم !خوب گوش کن عروسم از راه نرسیده چنان خود را جاکرده که پسرم بی اجازه اش آب نمی خورد

2-آنقدر پرکلک است که فلک هم از کارش حیران است. ازراه(احتمالا سفر)باید به خانه پدرش  سربزندکنارکشیدمش و گفتمش اگه دوباره از راه به آنجاسرزنی برای همیشه باید خانه پدرت بمانی

3-  نوه ام را یاد داده که به مادر بزرگ دیگرش بگوید مادرجان به من بگوید نانه.

نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

ماه رمضان هرجور بود گذشت و بچه خاک آقا به هر زحمتی بود توانست  این خبر نگار فراری رادیو لوجو را پیدا کند او که هر گونه فعالیت سیاسی  را منکر شد و خدا و پیغمبر را جلو روی ما آورد باور کردیم دلیل بی خبری ایشان  فعالیتهای خطرناک سیاسی نبوده و مشغول چیدن علفهای هرز باغ و درگیری با سوراخ موشها زمین زعفرانش بوده و مشغول نشاندن پیاز کیلویی 700 تومان  بجای  مناطق تحت هجوم موشها شده  والله اعلم

وی گفت بجستان در امن و امان است شغالها همچنان شب و نصفه شب در کوچه ها آواز می خوانند و مردم هم در روزها به کار خودشان مشغولند بچه های این دوره هیچ نشانی از نسلهای قبلی خود ندارند نه کله ظهر صدای ترقه ای نه صدای جیغ و دادی اصلا دریغ از یک بچه در کوچه یا خیابان

ظهر ها خیلی هوا داغ بود  که دیگر کولر آبی هم جواب نمی دهد و باید کم کم به فکر کولر گازی بودبحمد الله گاز هم که به بجستان آمده و این مشکل هم  حل است ( این مطلب را خبرنگار رادیو لوجو گفت به حساب بچه خاک آقا نذارین)

تلویزیون میدان آزادی خوب است و هنوز سرپاست و می توانید آگاهی های تبلیغاتی خود را در آنجا پخش کنید

بلوکه های سیمانی فلکه سرده را برداشته و بجای آن سنگ کرده اند امید واریم توسط شهردارهای  بعدی آجر سه سانت و بعد سرامیک و کمکم از این نماهای جدیدتر نشود و به همین تغییر بسنده کنند  اما آب قناتش خیلی کمتر شده دیگر نمی شود در بالای جوب دراز کشید و کنار فروشگاه فرهنگیان از آب در آمد

خبرنگار ما ازاندک معتادان محترم و پیش کسوت هم گفته که بدلیل گرمای زیاد بعد از ظهرها به بغنو[i] مهاجرت می کرده اند  و تا پاسی از شب در آنجا بسر می برده اند و در عوض تا لنگ ظهر در خانه خواب بوده اند

درخصوص ماه رمضان هم گفت : ماه رمضان مساجد تغریبا شلوغ بود و در شبهای احیا جای شما خالی بسیار شلوغ تر سخنرانها هم که احادیث تورفه[ii] ایراد می کردند مسجد ساباط همچون همه ساله توسط جوانان فعال بجستانی آزین شده بود و امسال گویا تحت عنوان جوانان انصار المهدی این کار صورت گرفته بود .. در شب احیا ی 21 هم برای ساخت و بهسازی زیر زمین مسجد پول جمع کردند که خبر نگار ما تحلیل داشت که : گویا مردها  در این چند ساله پر جنب تر شده اند  چراکه خانمها امسال طلای کمتری نذر کردند و به اذعانحاج آقا یزدانی النگو و گوشواره کمتری دریافت کرده اند  و مبالغ پرداختی از 100 تومان بود تا 200 هزار تومان و میلیون تومان ودر حدود 20 میلیون جمع شده البته آقایان مجتبی  علیشاهی و علی سلیمی و دو نفر دیگر که  خبرنگارما بدلیل چشم چرانی از بخاطر آوردن دو نفر دیگر متاسف بود  قبلا کارشان را شروع کرده بودند

این ایام بی حاشیه هم  نبوده چرا که شیخ حبیب که تصیم داشته  چون سنوات قبل به مسجد حاج شیخ برود بدلیل  حمایت ایشان از  آقای موسوی در دوران انتخابات از سوی  رییس هیات امنای مسجد حاج شیخ (جناب آقای خاکسار ) ممنوع المنبر شده منبر را در این مسجد از ایشان گرفته اند که بعد از این جریان برادر امام جمعه محترم بر مسند وعظ و خطابه  در این مسجد نشستند لازم به ذکر است که خبرنگار رادیو لوجو تاکید داشت این مطلب را حتما بنویسیم که با توجه به اینکه از مردم وبخصوص سخنرانها دعوت شده بود تا در این ماه مبارک  به اتحاد و همبستگی بیشتر رو آورند این کار از سوی هیات امنای مسجد حاج شیخ  کاری ناپسند و مورد تقبیح می باشد خبرهایی هم بگوش می رسد که بعضی از جوانان هم این رفتار هیات امنا را مخالف با اخلاق اسلامی دانسته و نشستن در مسجد را روا ندانسته و مراسم آنجا را تحریم کرده اند خبر نگار ما در ذکر نام این جوانان فقط به بیان یک نام بسنده کرد که آن هم برای بچه خاک آقا محفوظ می باشد و در صورت بازخواست و احیانا جبهه گیریها علیه این طفل معصوم خاک آقا در حضور هیات سه نفره عنوان خواهد شد البته از همین الان گفته باشم که ما از هرگونه حضور یا فرستادن نماینده به خانه این افراد اجتناب کرده ایم و این گزارش فقط بنقل از خبر نگار ما می باشد جهت اطلاعات کامل می توانید با آقایان خاکسار و یا داعی تماس بگیرید

 



[i] Begh neow باغات جدید -۱

[ii] Toorfa:  قشنگ-۲

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

(پاسخ نامه پاليزخوار به بچه هاي خاك آقا كه در دو پست قبلي انتشار يافت)

برادر محترم آقای پالیزخوار گمان کرده ای که چون بچه های خاک آقا مقیم بجستان نیستند هیچ خبری به آنها نمی رسد نخیر ما همیشه پیچ رادیو لوجو را تا آخر باز داریم و اخبار را پی می گیریم. در ضمن برخی حرف های شما آنقدر دور از ذهن است که مرغ پخته خنده اش می گیرد.

 آخه کی باور می کند تلویزیون شهری در میدان آزادی نسب کنند. مگه صدا و سیما چه برنامه پرباری دارد که ملت توی میدان آزادی بخواهند بنشینن و ان را تماشا کنند آن هم به بهای پرداختن 30 – 40 میلیون از بیت المالشان. اگر امثال آن در شهرهای بزرگ علم شده بدلیل درآمدی است که از طریق تبلیغات حاصل می کند. تازه از سر تا ته بجستان را 5 دقیقه ای می توان طی کرد بنابراین به فرض هم برنامه مهمی بدون زیر نویس و ناگهان وقتی که مردم در حال تفریح هستند شروع شود که احتمال آن با این همه زیر نویس و تبلیغ بعید است ملت فوری خود را به خانه هایشان میرسانند و جومونگشان را در تلویزیون بی کیفیتی شهری به خودشان زهر مار نمی کنند بعلاوه میدان آزادی که به لطف شهردارهای سابق و فعلی بجستان آنقدر زیبا آراسته شده پر ازدرخت است طوری که جز از یک ضلع آن هیچ اشرافی به تلویزیون وجود ندارد و تازه همان زاویه را هم تا تلویزیون مورد ادعای جناب عالی پهنای یک خیابان فاصله است این یعنی عملا بانوان محترم از میان مخاطبین این رسانه خط می خورند چون دوست ندارند جلوی هزار عاشول یک چشم بنشینند و برنامه ببینند.

این از آخرین ادعای شما که در نامه به ما فرموده بودید خلاصه که پته جناب عالی را خوب روی آب ریختم و دروغ گویی شما را برمخاطبانمان عیان کردم. شهردار ما منابع مالی را صرف بهسازی میدان ورودی بجستان کرده و نوایی به شهرداده. شما استراحت گاهی که در فضای سبز ساخته شده را ببینید ، کیف می کنید. حالا که دارد تازه امورسامانی می گیرد شما به چه دلیل خزعبل به هم می بافید.

مورد بعدی ادعای کودتای مخملی بعد از انتخابات مجلس هشتم است که این یکی دیگر خیلی خنده دارتر است. چطور اعتراض آرام مردم بجستان را کودتا می خوانی و به سیب زمینی سبقه سیاسی می دهی. مردم که حتی یک شعار خارج از قانون اساسی ندادند . تخریب گاری هیئت ابوالفضلی هم معلوم نبود کار کی بود و بجای آینکه اتهام آن را به گردن مردم بیاندازید عامل جرم را مجازات کنید. تازه شما در جای دیگری ادعا کرده بودید که بیرون آمدن و اعتراضات تقصیر یکی از کاندیداهای مجلس بوده ! آن بنده خدا که جز خدمت به مملکت کاری نکرده. یعنی مردم خودشان قدرت تشخیص ندارند و گوش به فرمان کس دیگری هستند.باور کنید آقای پالیزخوار این کاری که با مردم می کنید درست نیست اینرا همه دلسوزان دارند داد می زنند آن وقت شما بجای اندرز گرفتن در رسانه هایی مثل وبلاگ ما قضیه را وارونه جلوه می دهید؟همه مردمی که آن روزها دیگ سیب زمینی بار گذاشتند و فریاد اعتراض سر دادند قضیه را می دانند و به گوش دیگران می رسانند. این هم از این.

دیدی حرفت خریدار ندارد؟ سراغ موارد دیگر نمی رویم چون زیاد در موردش اطلاعات نداریم ولی خوب خاطر جمع باش که خودشان به حسابت خواهند رسید.

اما اینکه خود را بچه خاک آقا می نامی از همه غیر قابل تحمل تر است.بر یرو(bar yaro) ما فقط اینجا یک عباس داریم و ایشان هم یک پارچه آقا. اصلا معلوم نیست کی هستی و کجایی ما که آدرسی از شما گیر نیاوردیم که حضورا از خجالتت در بیاییم و به این نامه سرگشاده بسنده کردیم. خواهی پند گیر خواه راه خود رو.

من الله توفیق.

بچه های خاک آقا آخرای امرداد سنه 1388 هجري شمسي

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |

کلاس اول ابتدایی که بودیم یک هم کلاسی داشتیم: سیاااااااه، لِمَشت(کثیف)، لحشوووور. خلاصه برای خودش یک پدیده بود. البته هیچ کدام از ما خیلی تمیز نبودیم. مرغابی های کلاس دو هفته ای یک بار به حمام می رفتند و ما که ماهی یک بار به زور و با مشت و لقد می رفتیم. دستهایمان کبره بسته بود و وقتی به حمام می رفتیم پلیته پلیته (فکر کنم همان فتیله باشد به خاطر شباهتش) از تنمان شوخ(چرک) می آمد. در مقیاس ما این بچه سیاه کلاس مان فکر کنم سالانه حمام می رفت یا دو سالی یک بار. از خانواده محرومی بود- که البته همه ما از خانواده محروم بودیم ولی این یکی خیلی محروم بود - و معلوم بود در خانواده شان مشکل داشتند. مثل جوجه مرغ ها چندین برادر و خواهر قد و نیم قد داشت که همه شان زیر یک سبد جا می شدند. غیبت زیاد داشت، اگر می آمد سر کلاس ها خوابش می برد و معلم شلوار سفید کلاس اول یک تکه نخ شط(نخ مخصوص قالی بافی) آتش می زد و یواش به گوشش می چسباند و آن بیچاره از خواب می پرید و ما همه به این عمل بسیار اخلاقی! می خندیدیم. لباس درست حسابی نداشت و کفش سیاه پلاستیکی معروف به آدیداس ایرانی پاش می کرد که بوی گندش همه کلاس را بر می داشت. جوراب پایش نبود و سیاهی کولّه (فکر کنم همان قوزک باشد) پاش از کفشش قابل تشخیص نبود. تمبان سیاهی داشت جیرش شل بود و پای تخته هی می کشید تا روی نافش و یک دقیق بعد باز پایین آمده بود. موهای سیاه سیخ سیخ داشت و دروازه های فناق اش وا تلاق بود. (= سوراخ های بینیش خیلی باز بود) بعدها که فیلم های هندی در ایران رایج شد دیدیم که ای داد بیداد این شاهرخ خان محبوب همه خیلی آشناست. بعدتر که خیلی دقت کردیم فهمیدیم که خیلی شبیه همین بچه سیاه همکلاسی ماست. این آقای شاهرخ خان هم ولایتی هیچ وقت کتاب دفتر درست حسابی نداشت و مثل نت راجع در هر ملودی هر روز به کتک خوردنش عادت کرده بودیم. از همه کتک می خورد و صدایش در نمی آمد(این جای کارش شبیه به بزرگان بود) مضحکه دست بچه درسخوان های کلاس و بچه کارمندها بود. یکی از اولین مردودی های همان سال اول بود و برای تحکیم پایه دو سه سال بعد در کلاس اول درجا زد. بعدها به طور کامل ناپدید شد و از آن سال ها دیگر خبری از او ندارم فکر کنم مدیر کلی، رئیسی، چیزی یا لااقل سرمایه داری، نماینده یک شرکت بزرگ خارجی یا چیزی در این حدود شده باشد.

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط بچه خاک آقا| |